سه شنبه , ۲۷ آذر ۱۳۹۷
خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام
خانه / حکایت / شب قبل از آن روز!

شب قبل از آن روز!

زنی گریان نزد شیوانا آمد و به او گفت که همسرش او را اذیت می کند و دائم با زخم زبان و حرکات ناشایست او را عذاب می دهد. زن از شیوانا راه چاره خواست. شیوانا از شوهر زن خواست نزد او آید. آنگاه در حضور زن از شوهر پرسید:” شب قبل از روز خواستگاری از این زن را به خاطر می آوری!؟”

 

مرد هاج و واج به شیوانا نگاه کرد و پاسخ داد:” نه چندان ! منظورتان چیست!؟”

 

شیوانا دوباره محکم و مطمئن سوالش را تکرار کرد و گفت: “سعی کن به خاطر بیاوری ! و سعی کن که همین الآن هم به خاطر بیاوری!؟”

 

مرد کمی خود را جمع کرد و در خود فرورفت و چند دقیقه ای بعد انگار حرارتی عجیب بدنش را فراگرفته باشد با شرمندگی گفت:” حالا که خوب فکر می کنم می بینم یکی از آن خاطرات ماندنی و فراموش ناشدنی عمرم بوده است. بله استاد! خوب به خاطر دارم!؟”

 

شیوانا گفت:” یادت می آید شب قبل از روز خواستگاری چقدر دلواپس بودی که نکند این خانم یا خانواده اش جواب منفی بدهند!؟ یادت می آید چقدر نذر و نیاز کردی که همه چیز بر وفق مراد پیش برود و تو بتوانی به آنچه می خواهی برسی!؟ یادت می آید آن شب تا صبح چند بار از تپش های بی اختیار قلبت ازخواب بیدار شدی و چند بار به ماه نگاه کردی!؟ و چه قول و قرارهایی با خالق هستی بستی!؟”

 

مرد سرش را پائین انداخت و گفت:” آری!نمی دانم از کجا می دانید اما آن شب و احساسات آن شب را خوب به خاطر دارم!”

 

شیوانا سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: ” یادت می آید آن شب در اعماق قلبت از خالق هستی خواستی تا چرخ تقدیر را طوری بچرخاند که تو بتوانی به محبوبت برسی و در عوض به خالق هستی قولهایی دادی که خودت می دانی و او!؟”

 

مرد شرمنده سرش را به علامت مثبت تکان داد! شیوانا آهی کشید و گفت:” خالق کاینات به قولش وفا کرد و محبوبت را به تو رساند! اکنون این بازی ها چیست که در می آوری!؟ فکر می کنی برای خالق هستی کاری دارد که تو را دوباره به آن شب پرتاب کند!؟”

مرد با نگرانی  از جا برخاست و دستان زنش را بوسید ودر حضور جمع از او معذرت خواست و شرمنده همراه همسرش از محضر شیوانا دور شدند. یکی ازشاگردان شیوانا که شاهد ماجرا بود با تعجب از او پرسید:” شما ازکجا ماجرای آن شب را می دانستید!؟”

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت:” همه آنها که امروز ناسپاسی می کنند و با بدخلقی قدر نعمتی را که به آنها ارزانی داشته شده را نمی دانند ، در حقیقت از همان ابتدا لیاقت آن نعمت را نداشته اند. همه این افراد شب قبل ازروز رسیدن به آن نعمت ،  در اوج دلواپسی و دل آشوبی با خالق کاینات ارتباط برقرار می کنند و به او قول هایی می دهند. اما وقتی خالق هستی به عهدش وفا می کند و آنها را به مرادشان می رساند ، همه آن قول و قرارها را فراموش می کنند و چند صباحی که می گذرد و از آن شب دور می شوند ،  شروع به ناسپاسی می کنند. آنها آنقدر فراموشکارند که نمی دانند برای خالق عالم پرتاب کردن دوباره آنها به آن شب دلواپسی و دل آشوبی بسیار ساده است. من امروز فقط خاطره آن شب را به یاد این مرد آوردم! او خودش بقیه پیام را گرفت!

نویسنده : فرامرز کوثری

درباره ی admin

مطلب پیشنهادی

مدیریت فناوری و نوآوری

او در همه فرداها هست!

مردی نزد شیوانا آمد و گفت:” من براین باورم که خدا در همه مکان ها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *