سه شنبه , ۱ خرداد ۱۳۹۷
خانه / حکایت / اختیار باور
مدیریت فناوری و نوآوری
مدیریت فناوری و نوآوری

اختیار باور

شیوانا و شاگردش با کاروانی سفر می کردند. شب هنگام به یک آبادی کم جمعیت رسیدند که تعدادی خانواده در آنجا زندگی می کردند. شب که شد همه اهالی کاروان گرد آتش کنار اهل آبادی نشستند و از هر جایی سخن گفتند. یکی از اهالی گفت:” بعضی شب ها موجودی عجیب که سرتا پایش سیاه است به این آبادی می آید و بی آن که بترسد در کوچه ها راه می رود و به هر خانه ای که اراده کند وارد می شود و برای خودش غذا برمی دارد و می رود. ما اسم او را شبح تاریکی گذاشته ایم و برای این که به ما آسیبی نرساند همه اهالی شب ها در  بزرگترین منزل دهکده پنهان می شویم و درب خانه ها را باز می گذاریم و به شبح اجازه می دهیم هر وقت دلش خواست به داخل خانه ها سرک بکشد و هرچه می خواهد را بردارد و با خودش ببرد. آنهایی که شبح تاریکی را از نزدیک دیده اند می گویند او سراپا تیره و سیاه است و هیچ صورت و دست و بدنی ندارد. فقط یک موجود سیاه و متعلق به شب است. اهالی آبادی براین باورند که این شبح نباید از جنس ما انسان ها باشد و بدون تردید متعلق به دنیایی دیگر است.!”

همه مسافرین از ترس به وحشت افتادند و به هم نزدیک شدند. در این هنگام  شبحی تاریک و سیاه از دوردست پیدا شد و بی آنکه بترسد با خیال راحت به سمت گاری های مسافرین رفت و به داخل آنها سرک کشید. همه وحشت کردند و در جای خود میخکوب شدند.

اما شیوانا برعکس بقیه بلافاصله از جا برخاست و مشعلی برداشت و به سمت شبح دوید. شبح ابتدا هیچ حرکتی نکرد. چند لحظه بعد وقتی دید شیوانا با مشعل به سمتش می دود او هم با حالتی ترسناک به سمت شیوانا دوید. ترس و وحشت همه را فرا گرفته بود. همه انتظار داشتند شیوانا از ترس برگردد. اما شیوانا بدون هیچ توقفی به راه خود ادامه داد. شبح وقتی دید شیوانا سر ایستادن ندارد و از او نمی ترسد به سرعت برگشت و پا به فرار گذاشت. در حین فرار برای این که بتواند بهتر بدود شنل سیاهی که بردوش داشت را به روی زمین انداخت و در تاریکی صحرا گم شد.

شیوانا شنل سیاه را از روی زمین برداشت و نزد کاروانیان برگشت و شنل را مقابلشان گرفت و گفت:” این لباس شب شبح تاریکی است. او احتمالا روزها لباس روزش را به تن می کند و بین شما می گردد و این قصه ها را برایتان تعریف می کند تا پیشاپیش بترسید و شب ها که برای شکم چرانی و دزدی می آید کاری به او نداشته باشید. مطمئن باشید تا این کاروان این جا منزل کرده، دیگر در هیبت شبح به آبادی برنمی گردد.”

یکی از اهالی دهکده با حیرت گفت:” پیش از این هر وقت قصه این شبح را برای مسافرین می گفتیم آنها باورشان می شد و می ترسیدند و مثل ما تسلیم شبح می شدند. چرا شما نترسیدید!؟”

شیوانا تبسمی کرد و گفت:” من فقط چیزهایی را باور می کنم که مرا تقویت کنند و کنترل آن باورها در اختیار من باشد! باور به شبحی که از دنیای دیگری می آید باوری است که کنترل و اختیار آن در دستان من نیست. احساسات و رفتارهای من بر اساس باورهایی است که آنها را می پذیرم. چرا باید باورهایی را بپذیرم که کنترل و اختیار آنها در دست دیگران است؟ در این صورت احساسات و رفتار من هم در اختیار همان دیگران قرار می گیرد و آن دیگران همان حسی را در وجود من برمی انگیزند که خودشان می خواهند و به نفعشان است و مرا وادار به همان رفتاری می کنند که دلخواهشان است! ترجیح می دهم به باوری درون خودم اجازه عرض اندام دهم که تحت کنترل خودم باشد و به من قدرت و حرکت و تلاش ببخشد. فقط باورهایی را می پذیرم که اختیارشان دست خودم باشد! “

درباره ی admin

مطلب پیشنهادی

مدیریت فناوری و نوآوری

سخت ترین مرحله

یکی از شاگردان شیوانا عاشق تیراندازی با چشمان بسته بود. او با وجود این علاقه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *